عبد الرزاق اللاهيجي
440
گوهر مراد ( فارسى )
فى الحال برخاست و حقّ مرد را « 1 » ادا كرد و به مجلس خود برگشت . يكى از اصحابش به وى گفت ؛ از محمّد ترسيدى ، و حقّ مرد را ادا كردى ؟ جواب [ داد ] كه معذور داريد « 2 » مرا به درستى كه ديدم از طرف يمين وى مردانى كه در دست داشتند حربهايى كه مىدرخشيدند ، و از طرف چپ ، دو اژدها ديدم كه دندانها بهم مىزدند ، و آتش از چشمهايشان ، لمعان مىزد ، اگر امتناع مىنمودم ايمن نبودم كه مرا هلاك كند . و نيز روزى ابو جهل دعوى كرد نزد قوم خود كه برود كار محمّد را كفايت نمايد . « 3 » پس برخاست و سنگى بزرگى « 4 » برداشت و آمد « 5 » نزد آن سرور ، در وقتى كه در حوالى كعبه در سجود بود ، و طولى عظيم در سجود مىنمود ، پس سنگ را بر سر مبارك وى رها كرد ، سنگ بر پاى أبى جهل آمد ، و مجروح شد ، وى فزع كرد « 6 » و متغير اللّون و عرقناك برگشت . قوم از حال او سؤال كردند ، گفت : فحلى از نزد محمّد متوجّه من شد ، دهن باز كرده و نزديك بود كه مرا فرو برد . دستم بلرزيد و سنگ بر پاى من آمد . يهودى گفت : موسى يد بيضا داشت . امير « 7 » فرمود : پيغمبر ما اعظم از اين داشت ، چه هر جا مىنشست ، نور از يمين و يسارش ، لمعان مىزد ، چنان كه مردم همه « 8 » مشاهده مىنمودند . يهودى گفت : موسى بر دريا زد و گذشت . امير فرمود : در غزوه حنين به وادى رسيديم به غايت يمّ چون تقدير كرده شد به قدر چهارده قامت بود ، اصحاب مضطرب شده گفتند : « 9 » دشمن
--> ( 1 ) ج : « را » ندارد . ( 2 ) الف : دار . ( 3 ) الف ، ب : كند . ( 4 ) الف : « بزرگى » ندارد . ( 5 ) ب : به نزد . ( 6 ) ب ، ج : « كرد » ندارد . ( 7 ) ب : حضرت . ( 8 ) الف : هميشه . ( 9 ) ب ، ج : كه .